فصل یک. لرد سیاه داشت بالا می رفت. دو مرد بصورت ناگهانی ظاهر شدند، در مسیر نور مهتاب، چند قدمی با هم فاصله داشتند. برای چند لحظه ای آرام ایستادند و چوب های خود را به طرف سینه های هم نشانه گرفته بودند. سپس همدیگر را شناختند، چوب های خود را زیر ردای خود پنهان کردند و رهسپار شدند، پهلو به پهلوی هم، در یک مسیر.
مرد قد بلند پرسید: "چه خبر؟"
اسنیپ جواب داد: "خبرهای خوب."